جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
معین
ی
یشم
(یَ) (اِ.) یشپ ؛ از سنگهای معدنی گران بها به رنگهای سبز تیره و کبود....
معین
ی
یرلیغ
(یَ) (اِ.) حکم و فرمان پادشاه. ؛ ~ خانی: فرمان پادشاه (ایلخانان و دو...
معین
ی
یخچال
(~.) (اِمر.)۱- محل نگاهداری یخ.۲- وسیلهای که با نیروی برق کار میکند ...
معین
ی
یتاقی
(یَ) (ص.) پاسبان، نگهبان.
معین
ی
یللی تللی کردن
(~. تَ لَُ. کَ دَ) (مص ل.) ولگردی و هرزه گردی کردن، عمر را به بطالت گذ...
معین
ی
یفاع
(یَ) (اِ.) زمین بلند، پشته.
معین
ی
یشته کردن
(یَ تِ. کَ دَ) (مص ل.) دعا خواندن، نماز کردن.
معین
ی
یرقان
(یَ رَ) (اِ.) بیماری زردی، نوعی بیماری که در اثر اختلالات کبد به وجود...
معین
ی
یخه
(یَ خِ) (اِ.)۱- گریبان، یقه.۲- قسمتی از لباس که در دور گردن قرار میگی...
معین
ی
یتاق
(یَ) (اِ.) کشیک، نگهبانی.
«
‹
3221
3222
3223
3224
3225
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها