جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
معین
ی
یعقوب
(یَ) (اِ.)۱- کبک نر. ج. یعاقیب.۲- پسر اسحق و پدر حضرت یوسف.
معین
ی
یزک
(یَ زَ) (اِ.) پیش قراول، جلودار.
معین
ی
یدک
(یَ دَ) (اِ.)۱- اسب زین کردة بدون سوار که پیشاپیش موکب پادشاهان و امر...
معین
ی
یخ
(یَ) (اِ.) آبی که از سرما جامد شده باشد. ؛ ~ کسی نگرفتن کنایه از: ا...
معین
ی
یاوه کردن
(~. کَ دَ) (مص م.) گم کردن، هدر دادن.
معین
ی
یله کردن
(~. کَ دَ) (مص م.) رها کردن، واگذاشتن.
معین
ی
یقه سفید
(~. س) (ص مر.)۱- (عا.) کارمند دفتری یا دارای شغلی که مستلزم آلودگی دس...
معین
ی
یعسوب
(یَ) (اِ.)۱- پادشاه زنبوران عسل.۲- رییس بزرگ.
معین
ی
یزنه
(یَ نِ) (اِ.) آیزنه ؛ شوهر خواهر.
معین
ی
یده چی
(~.) (ص مر.) جادوگری که ایجاد برف و باران با سحر و جادو را میداند.
«
‹
3229
3230
3231
3232
3233
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها