جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
معین
ی
یغام
(یَ) (اِ.) غول بیابانی.
معین
ی
یساق
(یَ) (اِ.)۱- سیاست.۲- فسق (سنگلاخ).۳- ترتیب و ساختگی.
معین
ی
یدکی
(یَ دَ) (ص.) قطعات اضافی که برای جایگزین کردن قطعات خراب شدة یک دستگا...
معین
ی
یخ دان
(~.) (اِمر.)۱- ظرفی که یخ در آن نهند.۲- ظرفی صندوق مانند که در سفر خور...
معین
ی
یاوه گو
(~.) (ص فا.) بی هوده گو، آن که سخنان بی معنی گوید.
معین
ی
یک زخم
(~. زَ) (ص مر.) لقب سام نریمان که اژدهایی را با یک ضربه کشت.
معین
ی
یونیسف
(س) Unicef (اِ.) سازمانی وابسته به سازمان ملل متحد که هدفش کمک به بهدا...
معین
ی
یوزیدن
(دَ) (مص ل.) جُستن، جستجو کردن.
معین
ی
یواش
(یَ) (ق. ص.)آهسته، آرام، به نرمی.
معین
ی
یک زبان
(~. زَ) (ق مر.) متفق القول، یک - دل.
«
‹
3231
3232
3233
3234
3235
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها