جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
ج
معین
جاش
(اِ.) غلة پاک کرده.
ج
معین
جاربلجار
(بُ) (اِمر.) طلب و وعده.
ج
معین
جاخسوک
(اِ.) داس، ابزاری که با آن علف را درو کنند.
ج
معین
جاسوس
(ص.) خبرچین، آن که خبر یا پیغامی را از جایی به جای دیگر میبرد. ج. ج...
ج
معین
جار کشیدن
(کَ یا کِ دَ) (مص ل.) فریاد زدن.
ج
معین
جاخاکستری
(کِ تَ) (اِمر.)ظرفی که خاکستر (سیگار و مانند آن) در آن ریزند.
ج
معین
جاسر
(س) (ص.) جسور، بی باک.
ج
معین
جار و جنجال کردن
(رُ جَ. کَ دَ) (مص ل.) هیاهو کردن.
ج
معین
جاست
(اِ.) جایی که انگور را در آن لگد زنند تا شیرة آن برآید.
ج
معین
جار زدن
(زَ دَ) (مص ل.) خبری را با صدای بلند در کوچه و خیابان به اطلاع مردم رس...
«
‹
4
5
6
7
8
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها