جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
خ
معین
خاسی ء
(س ِ) (ص.) رانده شده، دور داشته.
خ
معین
خارش
(رِ)۱- (اِمص.) خاریدن.۲- (اِ.) گر، بیماری پوستی که با خارش همراه است.
خ
معین
خادمه
(دِ مِ) (اِفا.) خدمتکار زن، کنیز، کلفت. ج. خادمات.
خ
معین
خاسر
(س ِ) (اِفا.) زیانکار، زیان رسیده.
خ
معین
خارستان
(رِ) (اِمر.) جای پرخار، خارسان.
خ
معین
خادم
(دِ) (اِفا.) خدمتگزار، مستخدم. ج. خُدّام.
خ
معین
خاستگاه
(اِمر.)جایی که چیزی ازآن برمی خیزد یا در آن پدید میآید، منشأ، منبع.
خ
معین
خارخسک
(خَ سَ)(اِمر.)۱- گیاهی است بیابانی با شاخههایی که روی زمین میخوابد...
خ
معین
خادع
(دِ) (اِفا. ص.)فریبنده، خدعه کننده.
خ
معین
خاسته
(تِ) (ص مف.)۱- بلند شده.۲- پدید آمده.
‹
1
2
3
4
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها