جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
ز
معین
زادخرد
(خُ) (ص مر.) کم سال.
ز
معین
ز
(حر.) سیزدهمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۷ میب...
ز
معین
زادبوم
(اِمر.) زادگاه، میهن.
ز
معین
زاغه
(غِ) (اِ.)۱- سوراخی که در کوه، تپه یا بیابان برای استراحت چهارپایان آم...
ز
معین
زاره
(رِ) (اِ.) زاری، ناله.
ز
معین
زاغنول
(اِمر.) آلتی است آهنی، سر کج و دسته دار که با آن زمین را بکنند.
ز
معین
زارنده
(رَ دِ) (ص فا.) زاری کننده.
ز
معین
زاغر
(غَ) (اِ.) چینه دان، ژاغر و جاغر هم گویند.
ز
معین
زارع
(رِ) (اِفا.) کشاورز.
ز
معین
زاغ گرفتن
(گِ رِ تَ) (مص ل.) طعنه زدن.
‹
1
2
3
4
5
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها