جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
ز
معین
زاد و بود
(دُ) (اِمر.) همة سرمایه.
ز
معین
زاد بر زاد
(بَ) (ق مر.) پشت بر پشت، نسل بر نسل.
ز
معین
زاد
(ص.) آزاد، آزاده.
ز
معین
زاغ و زوغ
(غُ) (اِ.) (عا.)۱- فرزندان خردسال و اقوام نزدیک کسی.۲- شور و غوغا و آش...
ز
معین
زار و نزار
(رُ نَ) (ص مر.) لاغر و ضعیف، افسرده و رنجور.
ز
معین
زاغ فعل
(فِ) (ص مر.) مجازاً بدکردار.
ز
معین
زار زار
(ق.) به حال زاری، به حالت خواری و زبونی.
ز
معین
زاغ سار
(ص مر.) کنایه از: سخت دل و ظالم.
ز
معین
زار
(اِ.) گریة با سوز و گداز.
ز
معین
زاغ زبان
(زَ) (ص مر.)۱- کسی که نفرینش مؤثر باشد.۲- کنایه از: قلم.
‹
1
2
3
4
5
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها