جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
ز
معین
زنگار
(زَ) (اِ.) زنگ فلزات، آیینه و جز آن.
ز
معین
زه زدن
(زِ. زَ دَ) (مص ل.) (عا.) از پا درآمدن، از میدان به در رفتن.
ز
معین
زنگ زدن
(زَ. زَ دَ) (مص ل.) زنگار گرفتن فلز و آیینه و مانند آن.
ز
معین
زه بند
(زِ بَ) (اِمر.) نوعی گردن بند.
ز
معین
زنگ تفریح
(زَ گِ تَ) (اِمر.) فاصلة کوتاه پس از پایان یک جلسه درس که به شاگردان ...
ز
معین
زهم
(زُ) (اِ.) بوی بد، گند.
ز
معین
زهر
(~.) (اِ.) شکوفة درخت و گیاه. ج. ازهار، زهور.
ز
معین
زهزاد
(زِ) (اِمر.) زن و فرزند، نسل، فرزند.
ز
معین
زهدان نهادن
(~. نَ دَ) (مص ل.) کنایه از: عاجز شدن در جنگ.
ز
معین
زهرچشم
(زَ چَ یا چِ) (اِمر.) نگاهی که از روی خشم و غضب کنند.
«
‹
41
42
43
44
45
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها