جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
ش
معین
شاکی
(اِفا.) شکایت کننده، گله کننده.
ش
معین
شاهق
(هِ) (اِفا.) بلند، مرتفع.
ش
معین
شاه مات
(اِمر.) شه مات، هنگامی که «شاه» شطرنج مات شود.
ش
معین
شاکمند
(مَ) (اِ.) نمدی که از پشم گوسفند یا کرک بز سازند.
ش
معین
شاهسوار
(سَ) (اِمر.)۱- سوار دلاور و چالاک.۲- اسب شاه.
ش
معین
شاه قام
(اِمر.) = شاه قایم: پی در پی کشت گفتن به حریف، آن گاه که خود را در با...
ش
معین
شاکر
(کِ) (اِفا.) شکرکننده، سپاسگزار، ج. شاکرین.
ش
معین
شاهرگ
(رَ) (اِمر.) شریانی است ضخیم که خون را از قلب به سر میرساند، رگ گردن....
ش
معین
شاه رش
(رَ) (اِمر.) = شاه ارش. ارش: واحد طول و آن از سرانگشت میانین دست راست ...
ش
معین
شاکار
(اِ.) بیگار، کار بی مزد.
«
‹
12
13
14
15
16
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها