جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها
منو
غ
معین
غنجیدن
(غَ یا غُ دَ) (مص ل.)۱- ناز و غمزه کردن.۲- بذله گویی کردن.
غ
معین
غمگن
(~. گِ) (ص مر.) غمگین.
غ
معین
غمر
(غَ مِ) (ص.) آلوده به چربی، چربش آلود.
غ
معین
غنجه غنجه
(غِ جِ یا جَ) (اِمر.) پارچهای لطیف که زنان از آن چارقد میساختند.
غ
معین
غمکاه
(~.) (ص فا.) آن چه یا آن که از غم بکاهد.
غ
معین
غمد
(غِ) (اِ.) نیام شمشیر، غلاف تیغ.
غ
معین
غنجه
(غَ جِ) (اِمص.) ناز و کرشمه.
غ
معین
غموم
(غُ) (اِ.) جِ غم.
غ
معین
غمخوار
(~. خا) (ص فا.)۱- آن که دارای غم و اندوه بود، مغموم.۲- آن که در غم دی...
غ
معین
غنجموش
(غَ) (اِ.) وزغ، غوک، قورباغه.
«
‹
38
39
40
41
42
›
»
باز کردن سایدبار
فروشگاه
خانه
جستجو
لغت نامه
صفحه اصلی زردیس
پیشنهاد کلمه
همه کلمه ها